|
دعوتت ميكنم امشب به نبودنم به يادم تو به من دنيا رو دادي من به تو خاطره دادم دعوتت ميكنم امشب به دلي كه بي تو سرده به دلي كه پاره پاره است به دلي كه توبه كرده دعوتت ميكنم امشب به يه قطره خون و هق هق هر پر حادثه با تو سهم من بغض دقايق دعوتم كن كه بسوزم توي شك دل بريدن اي خدا كي بود كه برگشت سايه تو يا دل من؟
راز عشق در آن است که به یکدیگر سخت نگیریم . عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است. راز عشق در آن است که در سکوت آنرا درك كرد.وکم کم یاد بگیریم که بدون کلام رابطه برقرار کنیم.راز عشق در مراعات حال دیگریست.هر قدر ملاحظه ی حال دیگران را میکنی ، کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن.راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و ارامش دریافت کنید، اما نه با اصرار.! راز عشق در آن است که حقیقت اصلی عشق (یعنی تفکر) را از یاد نبری ، آیا یک رابطه ی دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست؟راز عشق در آن است که به عشق ،بیشتر از یکدیگر احترام بزارید،زیرا عشق هدیه ی ازلی خداوند است.
نمي دانم چه گرمي كرده اي با دل نهان از من
كه تا غافل شدم از وي روان سوي تو مي آيد
سجاده نوراني به سوي قبله باز است... اي مسافر خونين دل بسم الله.. سفري كن آغاز با توشه اشك . گشاده كن رو با ذكر سبحان الله سر شكن كه اينجا درياي بي نياز حق است
وقتي زندوني توهوس مثل پروازي تو قفس اين رسم همراهي نشد اي ه منفس
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نمی خوام چشمامو رو هم بزارم فرصت نگاه تو خیلی کمه عمر من به خواستنت نمی رسه همین امشب وقت از تو گفتنه دردامو حوصله کن غزل غزل واسه موندن مرگمو بهونه کن وقتی شعرامو به آتیش میکشی خون بهای این دل دیوونه کن
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش .
باسیم نازمژه هات یه عمره گیتارمیزنم نگاهتوکوک نکنی من خودمودارمیزنم چشات اگه روپنجره نقش ستاره نزنن د ست خودم نیست دلموبه درودیوارمیزنم
وان زمان که عاشق میشوی ومیدانی که عشقی هست.
وباورداری که کسی تورادوست داردودرشبهای سردویخبندان تنهایی باتومیماند... ودران زمان که میفهمی دوست داشتن چقدرزیباست... ودران زمانی که کسی درفراسوی خیال تونیست... وتوتنهای تنهادرجاده ی برهوت زنگی قدم میزنی... تنهااوست که به تو ارامش خیال میدهد...
عشق یعنی مستی دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
در طوفان های زندگی با خدا بودن بهتر از ن در طوفان های زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودنه خدای خوب و مهربون دوستت دارم
عجب صبري خدا داره اگر من جاي اوبودم و مي ديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
شب رفتن تو تسبيح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام اون شب واسه ي هميشه وايساد شب رفتنت پاشيدم همه اشكامو تو باغچه قول تو آروم گذاشتم ، پيش قرآن لب طاقچه شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن پيش شاعرا كه دائم از مسافر مي نويسن شب رفتن تو ديدم خيليه غماي شاعر روي شيشه مون نوشتم مي مونم به پات مسافر
زندگی بی عشق مرگ است
و مرگ برای زندگی نهایت عشق است
به قطره قطر ه اشك تو خدا نظاره مي كند به وقت گريه ها چرا خدا خدا نمي كني
آه ... امشب براي تو مي نويسم . معبودا مرا آرام جان و دل باش.همان گونه که همیشه هستی.. عزیزا !از تو خواهانم مرا در فراز و نشیب جاده زندگی تنها و بی یاور نسازی و یاریگرم باشی...........
سخته يكي بهت بگه: ستاره شو بچينمت
چه زجري است خواستن و نگفتن..چه سخت است بزرگترين ها را در دل كوچكي پنهان كردن ..وقتي واژه ها با من سر جنگ دارند من سكوت را متولد مي كنم.و برايش كلبه اي در قلب كوچكم مي سازم تا هميشه با من باشد و با من بميرد! ميخواستم به واژه ها بگويم :عشق من "صداي سكوتم " را هم مي شنود
پياده مي رفتم نگاه شعله ورم بود و اشكِ چشم ترم نگار خانه ي عمر گذشته در نظرم ... چه دره هاي عميقي ! نمي توان پل بست ؟ به لحظه هاي گريزان ، نمي توان پيوست ؟
دوست داشتن درست مثله ايستادن توي سيمان خيسه .
هرچقدر بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي ، حتما ردپات باقي ميمونه!!!
بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز.. نمی خوانی چرا مارا؟؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روز سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟ که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت، خالقت اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
|
About![]()
نشكن آينه را Archivesآذر 1387آبان 1387 شهریور 1387 دی 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
جستجو : |